close
چت روم
داستان عجیب کیارش و ساناز+18
loading...



نایاب ترین ها

کیارش بابام همه چیزو فهمیده و گوشیمو گرفته و سیم کارتو در آورده داستان از این جا شروع میشه که من یه روز به مردونه رو انداخته بودن خونه ی ما (طبقه بالا) و قرار .

داستان عجیب کیارش و ساناز+18

سهراب بازدید : 33 یکشنبه 24 دي 1396 نظرات

 داستان عجیب کیارش و ساناز+18

کیارش بابام همه چیزو فهمیده و گوشیمو گرفته و سیم کارتو در آورده به خدا من تو این چند ماه می خواستم بهت زنگ بزنم و بگم ولی نمی تونستم . تو اگه بتونی یه سیم کارت بدی خوب میشه چون بابام سیم کارتمو گرفته من هم نمی تونم برم سیم کارت بگیرم ))بعد پسره کیارش خیالش راحت می شه و می ره براش یه سیم کارت می خره بعد دو سه روز بعد وقتی که کیارش با خواهرش تو خیابون می گشت یک دفعه سانازو با, بابا و مامانش وبرادر کوچیکش رو می بینه و چشش تو چش ساناز می افته ساناز یه لبخند بهش می زنه و کیارش به خواهرش می گه بیا بریم من سیم کارتو به ساناز بدم بریم خواهرش می گه دیونه شدی می خوای پیش بابا مامانش بدی ؟مگه مغز خر خوردی ؟ سیم کارتو بده من یه طوری خودم می دم اون موقع ساناز خواهر کیارشو می شناخت و به طور دوستانه می ره به طرف ساناز و باهاش احوال پرسی می کنه و به طوری که بابا و مامان ساناز نفهمه سیم کارتو بهش می ده بعدچند ساعت بعد ساناز به کیارش زنگ می زنه و با کیارش یه ساعتی صحبت میکنه و به کیارش می گه گلم امکان داره من فردا یا پس فردا برم خونه ی دایم بعد از اونجا بهت زنگ می زنم که بریم بیرون . بعد 2روز ساناز به کیارش زنگ می زنه و می گه من خونه ی داییم هستم من با دختر داییم به هوای جزوه دادن به دوستش میایم با ماشین دنبالت،تو بیا تو خیابون .... کنار....واستا تا بیاییم برداریمت .کیارش باخوشحالی میره وحاضر میشه ومیره سره قرار بعد یه چند دقیقه ای ساناز با دختر دایش میان دنبالش و میرن یه کافی شاپ پس از نیم ساعت پدر ساناز به دختر دایی ساناز زنگ می زنه و میگه کجا هستین زود بیایین خونه که باهاتون کار دارم ساناز با کیارش هنوز صحبتاشون تموم نشده بود که زود پاشدن و رفتن کیارش وساناز از شانس بدی که داشتن خیلی ناراحت بودن خلاصه ساناز با دختر داییش میرن خونه کیارش هم باناراحتی میره خونه بعد یک ساعتی ساناز زنگ میزنه و به کیارش میگه:((بابام شک کرده بود کم مونده بود از بیرون رفتنم محروم بشم ولی خطر رفع شد.بازم ماباید خیلی مراقب باشیم چون اگه بابام بفهمه برای هر دومون خطر ناکه))کیارش هم میگه باشه ولی تو باید مراقب باشی بابات از سیم کارت باخبر نشه چون اون از همه مهم تره .

فردای اون روز ساناز گو شیشو تو خونه جا میزاره ومیره بیرون وقتی میاد گوشیشو برداره می بینه سیم کارت تو گوشی نیست گوشی هم قفل شده ومیره پیش باباش میگه بابا سیم کارت ماله دوستم نگاره دیروز که گوشیمو برده بودم مدرسه نگار سیم کارتو انداخت رو گوشی من بعد یادش رفته بود برداره مونده منم متوجه نشده بودم آوردم دیدم سیم کارت مونده رو گوشیم باباش که فهمید دروغ و شماره های گوشی رو برداشته بود خودشو میزنه اون راه و میگه این سیم کارتو از هر کسی گرفتی برو بده به خودش .

کیارش هم از این طرف هی زنگ میزنه و می بینه در دست رس نیست دلش شور میزنه و نگران میشه تو این لحظه ساناز زنگ میزنه و قضیه رو واسه کیارش تعریف می کنه.

کیارش به ساناز می گه :((ساناز باید ببینمت و یه سیم کارت دیگه بهت بدم 100%بابات شماره سیم کارت برداشته ,یه کادو گرفتم اونم بهت بدم.))سانازم قبول میکنه وبعدفردای اون روزمیره خونه ی دختر دایش وقتی که ساناز می خواست به کیارش زنگ بزنه قبل ساناز بابای ساناز به کیارش زنگ میزنه !بعد هرچی از دهنش در میاد به کیارش میگه و تهدیدش میکنه ومیگه اگه یک بار دیگه به ساناز زنگ بزنی من می دونم باتو چیکار کنم امروزم سیم کارتو از ساناز می گیرم و می دمت دست پلیس خلاصه کیارش از ترسش نمی دونه چیکار کنه و به ساناز زنگ میزنه و داستان رو تعریف میکنه و میگه سیم کارتو بشکونش امروز آخرین روز ماست مثل اینکه قسمت نیست ما همدیگرو ببینیم . سانازم با استرسی که داشت با ناراحتی فراوان سیم کارتو میشکونه و با گوشی دختر داییش زنگ میزنه و آخرین حر فاشونو بهم میزنن .

 

کیارش از این ناراحت وبا گریه با ساناز صحبت میکنه

 

کیارش :((ساناز ناراحت نباش انشاالله درست میشه هر طور که شده ما بهم می رسیم من هرطوری که شده تسلیم نمی شم وواجبم باشه میام با بابات صحبت می کنم ))

ساناز:(( نه کیارش وضع رو از این که هست بدتر نکن ما بهم نمی رسیم منو از ذهنت پاک کن من لایق تونیستم ما خیلی سعی کردیم به هم برسیم ولی نشد ولی اینو بدون هرگز از یادم نمیری ودوست دارم))

کیارش :((نه سانازمن ولت نمی کنم چرا نمی فهمی من دوست دارم عاشقتم نه من ولت نمی کنم))

ساناز:((کیارش بابام اومد دنبالم خدا حافظ ))وبدونه این که با کیارش خداحافظی کنه تلفنو قطع میکنه

 

 

 

 

➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

Search Results

داستان کوتاه من وحمام و دختر همسایمون +18 - انجمن وبلاگ نویسان - آوازک

forum.avazak.ir › مطالب جالب و خواندنی › داستان کوتاه
Translate this page
Jun 13, 2014 - 10 posts - ‎4 authors
عروسی دختر همسایمون -صاحبخونه- بود و مردونه رو انداخته بودن خونه ی ما (طبقه بالا) و قرار شد من توی اتاق خواب بمونم تا مردها ناهارشونو بخورن و برن. من تو اتاق خودمو با کامپیوتر سرگرم کردم. مهمونا کم کم وارد میشدن و من صداشونو میشنیدم… همینطور اضافه میشدن … قرار بود ۲۵ نفر باشن اما نزدیک ۱۰۰ تا بودن! یا خدا! منم قفل ...

داستان خواندنی من و زندایی الهام …+18 - ناز وب

www.nazweb.ir/11618-what-is-the-story-summon-ministers-to-parl...
Translate this page
داستانی عبرت انگیز و خواندنی داستان برمیگرده به خیلی وقت پیش تر ازاینا،موقعی که من همش ۷ سالم بود و عزیز دردونه دایی محسناون زمان ه.
https://www.ninisite.com/.../خواندن-این-داستان-برای-افراد-زیر-18-...
Translate this page
تبادل نظر · متفرقه · عمومی; خواندن این داستان برای افراد زیر 18 سال توصیه نمی شود. این مبحث تعطیل شده است. دیجی کالا جدید کفش مردانه. oab. جدیدترین موضوعات 2 روز گذشته. شکستن غرور و خودخواهی مردان · آرینا96 | 34 ثانیه پیش. ازمایشم منفی بود · صدف#9477 | 47 ثانیه پیش. مامانایی که سلامتی و زیباییتون مهمه بیایین اینجا ...

یک داستان عجیب توصیه میکنم بخونید + 18 - نمناک

namnak.com/یک-داستان-عجیب-توصیه-میکنم-بخونید-18.p3053
Translate this page
در یک شب تاریک و هولناک دانشجویی که به تنهایی با اتو مبیل خود در جاده در حال حرکت بود و از سکوت جاده هم دچار ترس عجیبی شده بود . ناگهان اتومبیلش در نزدیکی صومعه ای خراب شد. دانشجو به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت :«ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ » رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت ...

داستان زیبای من و مامان نگین 18+ - ایران ناز

www.irannaz.com/my-beautiful-mommys-story-and-setting-18.html
Translate this page
سلام.من بابک هستم و 16 سالمه.از زمانی که به دنیا اومدم پدرم فوت شده بود و من و مامانم تنها زندگی می کنیم.من تا حالا فکر می کردم بابام خیلی پولدار بوده چون مامانم هیچوقت من رو بی پول نذاشته و هیچوقت نشده که مثلاً پول تو جیبی نداشته باشم خلاصه اصلاً مشکل اقتصادی رو احساس نمی کردم تا الان. داستان از این جا شروع میشه که من یه روز به ...

داستان زن و شوهر+18 - عشق بازی جوانی..

eshghbazijavani.parsiblog.com/Posts/23/داستان+زن+و+شوهر%2B18/
Translate this page
ازدواج صحیح و به جا = زندگی سالم و پر از آرامش ....................ازدواج خودسرانه = زندگی پر از پیچ وخم.

داستان - هم آغوش،زیر دوش (18+)

www.dastanak.ir/2820/2367/9427.html
Translate this page
داستان هم آغوش،زیر دوش (18+) از دفتر پپرونی با طعم زوزه نویسنده پیام رنجبران(اکنون)

داستان فیلم خفن 18+ ( همه بخونید) - مجله اینترنتی دلگرم

www.delgarm.com/.../131738-داستان-فیلم-خفن-18-همه-بخونید
Translate this page
Mar 30, 2015 - داستان فیلم خفن 18+ ( همه بخونید) داستان فیلم خفن 18+ داستان18+ داستان های 18+ مطالب18+ نوشته های 18+18+ فیلم خفن فیلم18+ داستان فیلم باحال داستان های جالب عبرت عبرت ماجراهای واقعی خواندنی های جالب جالب و خواندنی.

داستان و عکس تجاوز پسر7 ساله به دختر 18 سا داستان - کلوب

www.cloob.com/c/ilamclub/55607217
Translate this page
Jan 20, 2013 - داستان و عکس تجاوز پسر7 ساله به دختر 18 سا داستان و عکس تجاوز پسر7 ساله به دختر 18 ساله زن هق هق می‌كرد و اشك می‌ریخت . وقتی دلیل آن همه بی‌تابی و درد را پرسیدم. با نگاهی كه شادی فرسنگ‌ها از آن فاصله داشت گفت: «باورتان می‌شود كودك هفت ساله به جرم مزاحمت برای نوامیس محاكمه شود؟ پسرم ساسان زندگی ما را سیاه ...

درباره اخبار ,
مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟